لبیک اللهم لبیک نوامبر 15, 2009
Posted by mylittlehero in Uncategorized.20 comments
جاری شو .سیل شو.بکوب .بروب وبشوی وبرآی و حج کن.
امروز صبح مامان وبابای عزیزم عازم سفر حج هستند ومن اینجا دلم روفقط با شنیدن صداشون خوش کردم وبس .دلم خیلی هواشون رو کرده ولی حیف که چاره ای نیست وباید بغضم رو فرو بدم وبا صدایی شاد خداحافظی کنم ودر مقابل گریه اونها با خوشحالی آرزوی سفری خوب براشون داشته باشم .
مامان جون وباباجونی عزیز التماس دعا
خمیر بازی نوامبر 6, 2009
Posted by mylittlehero in Uncategorized.33 comments
ماهان دیروز موقع خرید یک بسته خمیربازی دید واصرار کرد حتما واسش بگیرم وجالبه قبل ازین که حرفی بزنم زود گفت: قول میدم روفرش بازی نکنم
.
واز دیشب حسابی سرش گرم شده وکلی هم هنرنمایی میکنه 
خریدن خمیربازی منو یاد یک خاطره انداخت مربوط به جاری جانمان ![]()
تولد 3سالگی دخترعموی ماهان بود اونموقع تازه این خمیربازی آریا اومده بود من هم واسه تولدش یک عدد ازین کیف سامسونتهای آریا رو با ست کاملش واسش گرفتم موقع بازکردن کادو جاری جان کلی هم از دیدن کیف وبا مخلفاتش خوششون اومد وتشکر کردن خب منم ازینکه کادوم مورد قبول واقع شده خوشحال بودم ![]()
این قضیه گذشت تا زمان ختنه سورانی ماهان چندروزی گذشت دیدم از کادوی عمو وزنعموی ماهان خبری نشد.این وسط مادرشوهری همش میگفت که گفتن کادومون رو وقتی ماهان خودش اومد بالا بهش میدیم
تا بعد 10 روز که ماهان سرپاشده بود وتونست خودش بره تا طبقه بالا موقع برگشت دیدم ماهان با یک عدد تفنگ اندازه قدش برگشت پایین .همزمان هم زن عمو جان سرشو از پله ها کرد پایین وگفــــــــــــت:
این تفنگ رو تلافی اون کیف آریا گرفتم (بعد از 3سال).تو بااون کادوت تموم خونه منو کردی خمیر بازی منم این تفنگ آبپاش رو گرفتم که ماهان خونت رو به آب ببنده 

ولی من که هنوز تو ذوق دیدن تفنگ بودم کلی هم ازش تشکر کردم چون تموم اسباب بازی فروشیها رو گشته بودم وهنوز این مدل رو نیاورده بودند اینم وقتی رفته بود مشهد ازونجا خریده بود ومنو وماهان رو به آرزومون رسونده بود 
وجالب اینکه شازده من اول از همه یک صفایی به خونه و وسایل زنعمو جون وخودشون داده بود
واصلا توی خونه ما بازی نمیکرد وفقط توی حیاط وبدین ترتیب کادو تلافی نشد 
-من ازهمون کیف آریا برای ماهان گرفتم اونموقع ماهان 1.5 بیشتر نداشت وتا پارسال با همون خمیرها بازی میکرد وکلی لذت میبرد .حالا دختر اونها با خمیر توی تخت هم میرفت مشکل من بود ؟![]()
ای حرمت ملجا درماندگان نوامبر 1, 2009
Posted by mylittlehero in Uncategorized.20 comments
سال 79 درست یک هفته مونده به روز عروسی خبر آوردند که دایی با علی واحمد رفتند مهمونی! هممون وا رفتیم جالبه بلافاصله زندایی زنگ زد به مامانم که داداشت اصلا راضی نیست عروسی بچه ها بهم بخوره ولی مگر میشد .
یادمه از خونه زدم بیرون بعد 1ساعت راه رفتن خودم رو جلو در امامزاده نور دیدم که هیچوقت توش نرفته بودم ولی اونروز هیچ چیز دست من نبود یکساعت تمام فقط نشستم واون رو نگاه میکردم تا خادم اونجا ازم خواست برم تو ونماز بخونم با گفتن بسم الله اشکهام سرازیر شد وفقط دعا میکردم اونها حالشون خوب باشه اینقدر گریه کردم وخدارو قسمش دادم تا دلم آروم شد .
همیشه شنیده بودم اگر برای بار اول وارد یک امامزاده بشین حتما جاجتتون رو میگیرید و واقعا من بعد 24 ساعت حاجتم رو گرفتم .
امروز دم اذان مغرب ناخودآگاه یاد امامزاده نور افتادم و حاجتم رو گفتم این دفعه دیگه به 2 ساعتم نرسید .
خدایا عظمتت رو شکر
پ.ن: امامزاده نور محل دفن اسحاق بن موسی بن جعفر برادر تنی امام رضا (ع) است.
باغ وحش خانگی اکتبر 29, 2009
Posted by mylittlehero in Uncategorized.14 comments
حدود یک ماهی میشه که ماهان شدیدا گیر داده براش حیوان بخریم اول از سگ! شروع شد که باکلی توضیح الکی که سکیوریتی اجازه نمیده .اگر تو خونه جیش کرد چکار کنیم وخودت باید ببریش حموم و…ظاهرا راضی شد.
امــــــــــا بعد دوروز
خوب گربه بخریم ودوباره تموم توضیحات از اول ولی انگار نه انگار هرروز وهرساعت تکرار میکرد البته این وسط بابایی هم بدش نمیامد وکمی نرم شده بود
.تازه اقا ماهان دستور خرید گربه ای مثل شروین عمه زهراشون رو دادند تا اینکه داد بنده رو دراوردند .زهرا جون شرمنده ولی هنوز کمی عقل درسر دارم که نیم میلیون واسه گربه اونهم از نوع اصیل ایرانی پول ندهم![]()
شروین خان
خوب اگر فکرکردید قضیه تموم شد سخت در اشتباهید چون از فردای اونروز مدل حیوانات عوض میشد .خرگوش – سنجاب-طوطی و….
جالبتر ازهمه اینکه یک روز تموم دم گوش من تقاضای خرید mouse داشت و بخاطر اینکه دلمو بدست بیاره انگلیسی حرف میزنه تموم مدتی که ایشون تقاضای mouse میکرد میگفتیم برو تو کشو بابایی بردار . بعد چند دفعه تکرار فهمیدم مورد جدید موش خوشگلها یا همون همستر هست 
والان 3روزه که شدیدا کلید کرده روی خرید ماهی اونهم 7تا
ومنو تا مرز دق دادن برده 
ودیگه نمیدونم واسه این یکی چه بهونه ای چور کنم .
من از هرچی جک وجونور بدم میاد وفقط از دور نگاهشون میکنم وهیچ علاقه ای بهشون ندارم چه برسه نگهداریشون تو خونه
.مثلا همین شروین خان تموم مدتی که خونه عمه هستیم در اتاق حبسند وگرنه با هر تکون ونگاه ایشون جیغ وداد من بپاست .
برام دعا کنید در این جدال برنده بشم![]()
پ.ن: از بابت همراهی وابراز محبت تمومی شما دوستهای عزیز برای پست قبل ممنون ومتشکرم .
دوشنبه نحس اکتبر 26, 2009
Posted by mylittlehero in Uncategorized.25 comments
دوشنبه ها اینجا حکم شنبه ایران روداره من هیچوقت شنبه صبح رو دوست نداشتم چون بعد تعطیلی مجبوری بری سر کار یا مدرسه .بدتراز همه هم داشتن یک درس سخت وامتحان یا یک جلسه مهم کاریه .
اما الان بیشتر از چهار ماه از دوشنبه متنفرم .هر یکشنبه شب آرزو میکنم کاش این هفته دوشنبه نیاد ولی حیف وصد افسوس که همیشه این دوشنبه لعنتی سرجاشه
الان بیشتر از چندتا دوشنبه که ساعت 11 صبح خودم رو میزارم جاش ولی نه نمیشه من مثل اون اینقدر مقاوم نیستم بیشتر از 10 دقیقه نمیتونم تحمل کنم واشکهام سرازیر میشه درحالی که اون سرش رو بالا میگیره وفقط آسمون رو نگاه میکنه وبازهم صبر میکنه وصبر تا هفته بعد.
خدایا چندتا دیگه ازین دوشنبه های نحس میخواهد بگذره واون بره پای اون مار افعی دراز ونــــــــــــــــــــــــــــــــــه بشنوه هرچند که با این نه شنیدنها هیچوقت جا خالی نکرده وهمیشه مقاوم تر از قبل بوده
خانمی دلم واست بینهایت تنگ شده
رقیب اکتبر 21, 2009
Posted by mylittlehero in Uncategorized.20 comments
چشمهام رو میبندم میرم تو رویاهام وبه موزیک ملایمی که در حال پخشه گوش میدهم بعد چند دقیقه بوی خوش افتر شیو همسری بلند میشه ومن ریه هام رو با استشمام بوش پر میکنم وبینهایت لذت میبرم .بعد 10 دقیقه صحبت متوجه غیبت غیر عادی ماهان میشیم وصداش میزنم .
بعد چند دقیقه …
من :بازرفتی سراغ وسایل بابا چکار کردی چرا اینمدلی هستی؟
ماهان:رفتم صورتم رو با صابون شستم وعطر زدم اومدم بوست کنم
خدایی این پدر وپسر بدجور رقیب شدند من بیچاره هم این وسط باید هوای هردوطرف روداشته باشم مخصوصا بابایی که حسودتره 
عشق به همسر وفرزند هرکدوم جایگاه خاص خودش رو داره ونمیشه حدومرز واندازه ای واسش معین کرد .
تقدیم به بابایی وپسر عزیزم که عاشقانه میپرستمشان 
سوال وجواب کودکانه اکتبر 14, 2009
Posted by mylittlehero in Uncategorized.31 comments
امروزحورا( دوست ایرانی ماهان )مامانش نیومده بود و ما تا دم خونشون همراهش رفتیم توی اسانسور برگشته روبمن میگه :خالــــــــــــــــــــــه چرا شما همیشه ناخونهاتو لاک میزنی وآرایش میکنی ؟

حالا من باید در حضور یکی از افراد ذکور ساختمان والبته ایرانی! جواب بدم . قبل ازینکه بخواهم کوچکترین عکس العملی نشون بدهم
ماهان: من دوست دارم مامانم لاک بزنه وآرایش کنه اینطوری مامانم خوشگلتر وشیکتر میشه
من:توی دلم
ولی کلی خجالت کشیدم 
پسر دانشجو :قربونت تو بزرگ بشی چی میشی
حالا خوبه من خیلی اهل آرایش نیستم ولی فکر کنم بخاطر پسری مجبورم تغییر رویه بدم قربونش اینقدر هم دقیق هست که کوچکترین تغییری از چشمش دور نمیمونه 






